خرید بک لینک
دلم چون شهرِ بى باران هوایى تازه مى خواهد خیالم تر شدن در کوچه بى اندازه مى خواهد ببندم چتر و دستانم به رویش باز بگشایم بیابانم که آغوشم نَمى پاییزه مى خواهد غبارى شهرِ دل را در سکوتى تلخ پوشانده چنین شهرى دلش بارانِ پر آوازه مى خواهد نمى بارد درونم ابرِ دلتنگى عجیب این است که باریدن ز چشمانم چو من انگیزه مى خواهد زمین مى لرزد اما او ز ماتم ها چو این مردم پس از غم ها و رفتن ها دلش پس لرزه مى خواهد خداوندا در اینجا شهر بى موسى عصایى نیست ز آسمانت زمین اعجازِ چندین روزه مى خواهد بهارى بس مه آلودست و برگشتن بسى دشوار پرستویى مهاجر راه را پاکیزه مى خواهد نوشتم از چنین سیلى ز حسرت هاى بى باران که آینده ز عبرت هاىِ ما هم موزه مى خواهد پ.ن : حیفم اومد حالا که گفتمش شما نخونین :)

برچسب: نویسنده: بنیامین جلالی تاريخ: يکشنبه 24 دی 1396 ساعت: 23:07

گهگاهى کتاب تاریخ زندگى ات را ورق بزنبه نام خدا را در صفحه ى آغازینِ سفید و پاکى کودکى بلند بخوان و بخش کن و بعد سین سلام را تقدیم چشمان مادر و دستان پدر کن با خنده هاى ریز ریز کودکى از تهِ دل بخند بادبادک هاى شادى را به پرواز در بیاور کنار نام همبازى هایت ستاره بگذار که تا ابد بدرخشند در آسمان کودکى ات زیر بعضى از جمله هاى نوجوانى را خط قرمز بکش اى کاش ها را کمى آرام تر، کمى غمگین تر بخوان از پرتگاه هاى عمیق نادانى هاى نوجوانى با مداد عبرت پل بزن به سمت جنگل هاى پر از درخت هاى داناى جوانى که همان کتاب ها و همان یار مهربان کودکى اند که اکنون سبز شده در اندیشه ى ناممکن هاى ذهنت آرى خلاف عادت ها کتاب ها هم مى توانند درخت شوند از شکست هایت عبرت بگیر و تکرارش نکن پیروزى هایت را در حاشیه کتاب نکته بردارى کن مرز ترس هایت را به سربازان شجاع قلب بسپار تا کشورِ احساست مستعمره ى عقل نشود و با جان از مرزهاى پاکدامنى زنانه ات دفاع کن و در صفحه هاى سفید از کتاب عمرت که چون قله اى که برف پیرى بر آن نشسته در دور دست هایى به نام آینده که به دست تو فتح نشده و به تاریخ نپیوسته و عجیب همان عطر صفحه ى سفید آغازین را مى دهد نظریه هاى نو و عبرت هاى کهنه بنویس بنویس بر کرسى استوار عقل تکیه کن هنگامى که پادشاه احساس دیده گانت را کور کرده و لبه ى پرتگاه لغزنده ى عشق و هوس تنها رهایت مى کند نگذا

برچسب: نویسنده: بنیامین جلالی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 16:48

چطور وبلاگ نویس شدید؟؟^..^ **یعنى چى شد که خواستین وبلاگ بنویسین** با هر موضوعى فرقى نداره ولى داستان ها شاید جالب باشند اگه دوست داشتین جواب بدین :)

برچسب: نویسنده: بنیامین جلالی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 16:48

چقدر دوست داشتم جاى دوستم باشم که رفته هند:( خوش به حالش حتما الان داره تو تاج محل قدم میزنه:) آخ دلم مى خواد دور شم از این همه دغدغه هاى ذهنى بزنم به دل مسافرتى دورررررررر انقدر دور که فراموشى بگیرم یادم بره کى بودم چیکار مى کردم فراموش مى کردم آدم ها رو مى شدم یه ذهن پاک و سفید که هیچى توش نیست:))) دلم گرفت بس که فکرو خیال کردم اومدم اینجا بنویسم راحت شم :( ولى چرا هنوزم ناراحتم :) دلم مى خواست ... ولش کن بیخیال بیخیال که اینجا کسى قدر کارتو نمیدونه بعضیا میان لهت مى کنن بیخیال که جاى تو نباید اینجا باشه بیخیال آرمان هات که این نبود نوچ نوچ نوچ بیخیال گفتن هام داره زیاد میشه مغزمم داره هشدار مى ده :) الان دلم مى خواست هند بودم همین:)

برچسب: نویسنده: بنیامین جلالی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 16:48

بغضى دارم در گلو آشنایى نمى بینم تا برایش از آن بگویم و ناگاه بشکند و این بیابان تر شود اینجا هنوز بیابان است و من تنها در سراب اشک هایم به دنبال خدا مى گردم ... صدایى نمى شنوم جز پیچش بادهاى سوزان در میان خارهاى غم که مجروح کرده اند قلب بى پناهم را جسمم بى حس است تمام جانم از جانم رفته است خیره نشسته ام مات و آرام و بى تلاطم تا اینکه خدا به دنبال من بگردد...

برچسب: نویسنده: بنیامین جلالی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 16:48

قایقی خواهم ساخت متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="AutoStart" value="False">

برچسب: نویسنده: بنیامین جلالی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 16:48

یک نظر بر من نگارا کن که من دلداده ام یک سخن با من بگو هستى که تنها مانده ام من که خود چیزى نبودم از تو من پیدا شدم هر چقدر آزاد باشم در نهایت بنده ام من که مى دانم خطا دارم بسى در زندگى از خطایم بگذر اى رحمان صفت شرمنده ام درد هجران مى کُشد من را که درمانش تویى قدر دریا از فراقت بارها باریده ام از سحر تا شام خود را من ملامت مى کنم در جوانى من چرا از کاروان جامانده ام شرم دارم رو سیاهم اشک بارم سر به مهر وقت پیرى تا گشایش ها کند سجاده ام با غبارى از گناهان چشم دل هم کور شد من تو را دیگر ندیدم راه را گم کرده ام چاره اى ساز اى جهان را چاره ساز ای ره گشا بى تو من بى چاره ام بى چاره ام درمانده ام از تو پرسیدم مرا آیا قبولم مى کنى رو به سویت قبله ام را تازه برگردانده ام آن که محتاجت شود از دیگرانش بى نیاز چون که دانم مهربانى پشت در آماده ام ناگهان درهاى رحمت رو به سویم باز شد تا ابد خود را گدایت کرده ام آسوده ام

برچسب: نویسنده: بنیامین جلالی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 16:48

تا نیایى به سراغم نرود غم ز جهانم زتَنَم گر بِرَود جان مَنِ دیوانه همانم تو رها کردى و رفتى و دلت را بستاندى من دلم را به تو دادم نَسِتانم نَسِتانم هر نفس خاطره را قاب گرفتم که بدانى زندگى را به همین خاطره هایت گذرانم در تنم حسرَتِ آرامِشِ آغوشِ تو دارم همچو دریا منم از دورى ساحل نگرانم چشمت آتش زده بر دل لبت آتش زده بر جان دل که بگذار بسوزد چه کنم با تَبِ جانم خم ابروى تو در قامَتِ مجنونِ من اما تیرهایم به خطا رفته و بشکسته کمانم نقشِ زیباىِ تو در فال و منم غرقِ تماشا انتها بى تو ندارد شَبِ یلدا به گمانم همچو برگى که خزان دیده و تن خسته ز راه است فصل اندیشه ى دل را به زمستان بکشانم یا که من کوچ کنم تا قفسم را به هوایت به بهارى که دهد بوى تو را زود رسانم غَمِ رویاى تو در چشم نخوابیده ى مستم ترسم از اینکه بیایى و منم خواب بمانم

برچسب: نویسنده: بنیامین جلالی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 16:48

آهى گرم مى کشم در آغاز زمستانى سرد تا پنجره هاى حسرت که پشت شیشه هایش منتظر رد پاى تو هستم تار شوند... سکوت مى کنم تا صداى باران و بوى خاک زندگى را به یادم آورند و نبودنِ تو را بر سرم فریاد بکشد و حسِ سرماىِ دستم که به قفسِ پنجره دخیل بسته است جاىِ خالىِ دستِ گرمِ تو را به تصویر بکشد و عقربه ها، لحظه هاىِ نبودت را بر سرم آوار کند دست از هیایوى دنیا مى کشم تا در زیر خرابه هاى دلِ ویران شده ام در جستجوى صداى تو باشم ... بعد از آن شب باید شهرى را قدم بزنم که در هر گوشه اش لبخند تو جا مانده است و در شهرى زنده بمانم که معصومیت و درخشانى چشمانت را هر صبح، خورشید به نگاه پنجره ها مى بخشد کاش به یکباره سایه ات را در شبى گم نمى کردم کاش حجم نبودنت دنیایم را پر نمى کرد ...

برچسب: نویسنده: بنیامین جلالی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 16:48

وقتى دورى اضطراب نبودنت تمام مرا فرا مى گیرد...زمانى که در کنارم هستى تو را از خود دور نگه مى دارم... دوست داشتنت چه تناقض عجیبى درونم ایجاد کرده... این روزها عجیب شده ام ... حرف هایت مثل طراوت باران نفسم را تازه مى کند و چشم هایت سایه سار تن خسته ام مى شود ...به خودت نگفتم اما خنده هایت روحم را نوازش مى دهد ...بدون اغراق در کنار ساده بودنت آرامم آرامِ آرام... دغدغه ها و ترس هایمدر کنارت جایش را به شادى و خنده ى از ته دل مى دهد... خودت نمى دانى چه شیرین است تو بنویسى و من بخوانم تو حرف بزنى و من سکوت کنم تو نگاه کنى و من در چشم هایت غرق شوم ... روز هاى سردم نوازش دست گرمت را کم دارد و شب هایم حسرت شب نشینى با تو را...هر لحظه دلم هواى مهربانیت را مى کند و به یاد دوسَت دارم گفتن هایت اشک در چشمم حلقه مى زند و آسمان دلم مى بارد... دلم برایت بیش از اندازه ى کهکشان ها تنگ است مهربانم...

برچسب: نویسنده: بنیامین جلالی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 16:48

دلم براى هممممتون

تنگ میشه خیلى^_^

برچسب: نویسنده: بنیامین جلالی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 16:48

صفحه بندی